پس از باران ...

حرفهایی که زدنشان در جایی جایز نبوده و حالا اینجا قد علم کرده اند

پس از باران ...

حرفهایی که زدنشان در جایی جایز نبوده و حالا اینجا قد علم کرده اند

هوا یکم سرد میشه ... صبحا و لرزه های سوز باد ... کوچه های بی ادم و نامهربونی های پاییز ... توی پالتو بیشتر فرو میرم و به گرمی یک چایی فکر می کن تا سرم گرم بشه .... خورشید از غروب کردن می ترسه ... منم از طلوع کردن ... رابطه های عمیقتر از اونیه که ما فکرشون رو می کنیم و بازم هم چشم هاش ... امان از چشم هاش .... گاهی گمم می کنن و وقتی خودمو پیدا می کنم که دیر شده ... مثل کسی که دستش رو شده تابلو میزنم ... ریز میخنده ... دلت میریزه ... نکنه باز خبریه ... نه نیست ...فقط پاییز شده و شور یک هیجان وجودمو پر کرده ... نه نه ... این مرد خسته ست و نا نداره جز در ذهنش قدمی به این حوالی برداره ... سر سنگین حرف میزنم و نشون میدم خبری نیست ... نه واقعا هم خبری نیست ... (بعد از ده دقیقه خیره شدن به مانیتور) ... ذهنم رو می بندم ... همچنین دهنم رو ....

باید چیزی رو بفروشم ... برم و واسش اقدام کننم ....


تنم نه ان تن است و این سرما انگار ماتم تن است ....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۶ ، ۲۱:۰۴
.... ..

اسمون به لرزه در اومده.... همه مسخ شده به اسمون نگاه می کنند.... چقد زیباست این پرواز.... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۶ ، ۰۶:۳۳
.... ..

مثل پرنده ای که برای بار اول قراره پرواز کنه تا لب پرتگاه رفتیم ... همه چی اماده بود ...بالها باز ... و پریدیم .... اسمان ما رو خودشون بلعید .... صدای سوت خیانت تمرکز پرواز رو دزید و تا به خودمان امدیم افتاده بودیم گوشه ای و تمام اسمان سرمان خراب شده بود ...

خبر ها دروغ انستا رو ترجیح میدیم به واقعیت ها .... خیلی تلخ و خیلی بد و خیلی هم سرد .... و بازم خیلی تلخ

زندگی 0 و 1 ...یا بازنده ای یا برنده .... ولی بعضی باختن های یک باختن ساده نیستن ... تموم وجودت رو می لرزونن ...سالها و سالها مزه تلخشون رو حس می کنی ....چاره ای نیست ... باید هر مزه ای رو چشید و زندگی همین است و همین خواهد بود ... ادامه میدیدم ... ولی امید هیچ وقت از بین نمیره ...بازم جوونه ها ریشه می زنن و بزرگ میشن ... بازم زندگی جاری میشه...بازم فرصت های دیگه ای درست میشن ...بازم و بازم و بازم

دارم اهنگ انشرلی با موهای قرمز رو گوش میدم ... اثر کوهن (اگه درست نوشته باشم) ... اهنگ خوبیه ... حس های منفی وجودمو رو بهبود می بخشه ...

از هفته ی اینده اضافه کاری ها حذف میشن و پنجشنبه ها هم تعطیله ....


شاید بعدا بیشتر نوشتم ... به ادامه دادن ادامه میدم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۲
.... ..

میخوام منطقی باشم و بیام منطقی این مسئله رو بررسی کنم .... مثلا بگم این حس ها همه اش ناشی از یکسری تفکرات ذهنیه که خودت هیچ نقشی در اون ها نداری ... و یا اینکه اصن هیچکاری از دستت بر نمیاد ولی اینها هم تاثییری نداره ...بخصوص که هر لحظه های خبرهای بد و بدتر از راه می رسن و مثل پتک می کوبن توی سر ادم ... نه حس کار می مونه نه زندگی و نه اصن هیچی .... باور این همه غم واسم سخته .... چیزی بیشتر از یک شکست اتفاق افتاده ... چیزی که درکش نمی کنم ...هرچی بیشتر بهش فک می کنم بیشتر توی باتلاق غمش فرو میرم و این باتلاق انگار ته نداره ...

اصن باورم نمیشه ...انتظار همچین چیزی رو نداشتم ... ساعت ها به مانیتور خیره میشم ولی نمیدونم چی باید بنویسم ... از طرفی هم نمی دونم چ اصراری هست که حتما در موردش بنویسم ....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۶ ، ۲۱:۳۱
.... ..
خیلی دلم میخواد چیزی بنویسم تا اروم شم اما نمیشه ....هیجی ارومم نمیکنه ...این غم تا مغد استخون میره و تیغ میکشه بخصوص که کاری هم از دستت بر نمیاد ....امروز اونقد طولانی بود که انگار صدبار زندگی کردم ... و گریه ... و دوستانی که سر از پا نمیشناختن .... همه و همه و همه سرم خراب شدن .... هنوز میترسم چشمم رو از اخبار بکنم ... دلخوشم که شاید همه اش یک دروغ باشه ...شاید امشب به خودشون برگردن .... نمی تونم این واقعیت رو هضم کنم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۲۳:۵۹
.... ..

دستم خاب رفته ... میخوام به طرفم بیاد ... نمیاد ... با دسته دیگه ام توی هوا نگهش داشتم و بعد ولش کردم ... افتاد و اگر وصل تنم نبود می افتاد زمین ....

چند باریه اینطوری شدم ... قسمتی از بدن خون بهش نمی رسه و تقریبا از کار می افته ...بگذریم


امروز چ خبر ...



میخوابم ...بازم بهم ریختم ...یکی از ایده هامو یکی دیگه پیاده کرده و خیلی هم خوب گرفته

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۶ ، ۲۲:۱۶
.... ..

بی نوشتن سر می شود شب های من و ساعت منتظر جمله ای هستم که خطور کن به این خط مقدم ....

هیچ انهدای زیبانست حتی انهدام پاییز بین موهای طلاییت .... راستی گفته بودم چشم های سیاهت از ابی زیباتر است ... این کشف عجیبی بود برای منی که بعدها فهمیدم ان صدا چرا اینقدر اشناست و پی ات دویدم و دویدم ... پیدایت که کردم گفتم کاش همان ردا پوش بودم ... نبودم ...

بعدها سالها و قرن ها به تمام هر انجه که باید میشد و نشد فکر کردم ...من از درون تهی شده بودم و خودم رو بین تمام بایدها گم کرده بودم ... بی ساحل ... بی هدف ... بی فکر ... بی هیچ چیزی فقط ادامه دادم ...

نه من فاحشه ام ... نه تو انی که باید ... من انم که درد را تمام شب میکشم بی انکه دودی از فگر جاری شود .... استکان پر از چایی را محکم تر توی دستهایم فشردم و گرمایش را بیشتر حس کردم و بازم در خودم فرو رفتم ....

مرده ان نیست که زیر خاک باشد مرده شاید ان است که سالها بدون هیچ دلیلی زندگی می کند و اخرش هم نمی فهمد چقد فروخته است و به چ بهایی به این زندگی تن داده است ....

من ان شب بی پناه ترین عضو جهان بودم ... از تمام خودم جهان میترسیدم جز اغوشی که به رویم باز شد و من را فاحشه کرد ... حالا درد او را می فهمم که روزی به من پناه اورده بود ... ارام بازویم را مالش می دادم تا گرم شود ... من سرد بودم ... و سرد ... و منجمد .... انگار تمام دنیایم یخ بسته بود .... این تمام چیزی بود که ح

بببس می کردم ...




ییییییییییییییییییییییییخ بسته ام ... همین انجماد تا ابد مرا در خود بلعیده است ....

روز نوشت : همکار جدید هم اومد ... قبلی ها که اومده بودن رفتن . گفتن نمی تونن ... این یکی انگار موندنی تره ... همیشه دوس داشتن کنار کسی کار کنم که از من بیشتر بلد باشه تا یه چیزی ازش یاد بگیرم ...

جای دوریست ... سهم تور من از شکار چند فکر قرمز است ... جای دوریست ... جایی که نمیشود در ان فکر کرد و نه می شود در ان فکر نکرد



حالم خوب نیست ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۶ ، ۲۳:۰۳
.... ..

سجاده  روح من بود تو اما کافر بودی به باورهایم و نماز نخواندی ....سرم شیهه میکشید روی تنم و باز ارامش کردم با این همه فکر که از تو ساختم .... دلم تنگ می شود اما به سرکشی سرم نیست و خودش ارام می گیرد ...ببین چ غوغاییست در این تن و چ نیازیست و ... نمی بینی ... کور میزنی ....


نه من غمگینم و نه این غم است و حال روزهای جمعه از اول همین بوده و همین است .... . مادرم دیشب را چالش کشیده بود و زنگ می زد و غصه می خورد و سراغ از این و از اون و از من و بازم سربه هوا جواب دادم و اخرش هم فهمیدم دارد گریه می کند ... گفتم بچه ات رو دوس داری و عیبهاشو نمی بینی وگرنه این منی که توی ذهن توست انچنان اش دهنسوزی هم نیست ...گفت تو نمی فهمی ...بزرگ میشوی ... داد زدم بزرگتر از این ... چیزی نگفت ... بعد هم بوق بوق ... و خواهرم بی روسری سر رسید و من چشمم را بستم ... نباید ان داستان رو میفهمید ...مادر است باید بفهمد باید بداند ... تو هم نباید می فهمیدی .... اووووف که چقد بد شده ای ... من همیشه همین بودم ....


کلاس تموم شد و من اندزفری ها رو بیرون اوردم ... روی همان اهنگ قفل کرده بود ... واقعا قمیشی نباید توی لیست باشه .... این اهنگ ها رو باید حذف کنم ....نباید منو توی این افکار پرت کنن ...نباید بهش فک کنم ....


اول مهر زادروزمه ... میدونم که میدونی ...ولی نمی دونم که سر می رسی یا کال و نارس همچنان غریبه می مانی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۳:۴۱
.... ..

شعر رفتنم... پر از توست

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۲:۴۳
.... ..
دراز کشیدم ... اوار صد خاطره رو سرم خراب شدن ... و این وسط خمیازه های کشدار .... بنویسم یا بخوابم ... چشم ها طور دیگه ای به قضیه نگاه می کنن ...اروم روی هم میرن و بعد هم اوار صد خاطره ی دیگه و بازم بازشون می کنن ... اصولن نباید اینجوری باشه ....
می دونی .... تو خیلی جرات داری که اینجا سر می زنی ... من نه ...ندارم ... می ترسم ... هیچ وقت نمی فهمی از چی ... خودمم نمی فهمم ...
نباید با خودم حرف بزنم ... نباید تو خودم فرو برم ...نباید پی این فکر رو بگیرم ... نباید ...
سرم رو زیر پتو می برم تا فرار کنم از این همه فکر .... نه ... راه چاره این نیست ....باید یه فکر اساسی کرد ...باید طور دیگه ای ادامه داد


میخوابم ...شاید فردا روز بهتری باشه :)
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۰۰:۱۰
.... ..